مریض شدن گـــــــــــــــل مـــــــــــــــــــادر........
گل خوشبوی مـــــــــــن ،دختر کوچولـــــــــوی بانـــمـــکم......... روز دوشنبه صبح وقتی که بابایی آماده شده بود که بره سرکار بهم گفت:که بعداز ظهر زنگ که زدم آماده بشین و بیاین بیرون تا شما رو ببرم بازار. ..وقتی که بابایی رفت ، اومدم کنارت تا دست زدم به سرت وخواستم که نوازشت کنم دیدم: سرت داغه ، من رو میگی :خیلی ترسیدم ،وگریه میکردم نمیدونستم چیکار کنم..سریع رفتم وشربت استامینوفن رو آوردم وبهت دادم.وقتی که بیدارت کردم که شربت رو خوردی دیگه نخوابیدی وهمش بهونه گیری میکردی یا به قول خودت نق میزدی واصلا حال و حوصله نداشتی به خاله مرضی که بهورزه ، زنگ زدم وگفتم :که چیکار کنم؟خاله گفت:که ...
نویسنده :
مامانی
17:40







