نازنین من , دختر عزیزم نازنین من , دختر عزیزم ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نازنین زهرا,عزیز مامان و بابا

شیرین زبون زندگی مامانی وباباییییییییی

چهارشنبه هفته پیش باهم رفتیم خونه خاله راضی....آخه راضی جون رفته بود شهرستان پیش دخترش وما هم رفته بودیم تاساراجون وعمومحسن تنها نباشند.بابایی هم از سر کارش اومد اونجا..روز جمعه طبق معمول همه ی جمعه ها چون هوا خوب بودرفتیم باغ وتو خوشحال از اینکه میخواستیم بریم باغ اولش هوا آفتابی وخوب بودوشما توی باغ بامرغ وخروسها وبین جی کلی بازی کردی،البته وقتی با بین جی (سگ پاکوتاه)ور میرفتی ونازش میکردی که بغل ساراجون بودی....اون روز مرغ وخروسها یک شکم سیرغذا خوردن،چون شما همش یک بشقاب برنج میکردی و واسشون میریختی،وقتی بهت میگفتم: مامانی اینقدر بهشون غذا نده ،برنجها تموم میشه وعمومحسن دعوات میکنه شما گفتی:آخه نگاه کن چقدر گرسنه اند.......
19 آذر 1392

نازگل ماماننننننننننننننننننننننی باسواد شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نانــــــــــــــــــــــازززززززززززززز مامـــــــــــــانییییییییییییییییی..... آخر شهریورماه بود که با نازنین جون رفتیم مغازه ای که روی درب اون نوشته بود:بازیــــــــــــــــــهای فکری وآموزشی...وقتی که رفتیم داخل مغازه،چشمم به جعبه ای افتاد که روی اون نوشته شده بود  :آموزش خواندن یراب کودکان زیر شش سال...من که کنجکاو شده بودم از فروشنده پرسیدم:آیا واقعا چیزایی که روی این نوشته درسته؟یعنی دختر من هم میتونه یاد بگیره وبخونه؟فروشنده گفت:آررررررررررره چرا که نه!!!ومن اون بسته آموزشی رو خریدم وهمزمان با آغاز سال تحصیلی باهاش شروع کردم ...داخل بسته توضیح داده بود که یک کلمه رو تا سه مرحله برای کودک ت...
19 آذر 1392

عکسهای مسافرتی که با ایمان جووووووووووون رفتیم................

دختر م.................... ای ماه تابان من ............ که به همراه عمو جعفر وعمه جوون وایمانی رفته بودیم بابلسر ،ولی منو ببخشین که الان این عکسها رو گذاشتم چون هم قشنگه وهم یادی کرده باشم از خاطره های شیرین وتلخش !!!!!!!!!!!!!!خاطره ی شیرینش از این بابت که تو کنار دریا  با ایمان جووون کلی بازی کردی وخوشحال بودی و وقتی که میخواستیم برگردیم گریه میکردی  واسه اینکه بمونیم تا بری دریا وبازی کنی!  وتلخش هم این بود که وقتی که برگشتیم بلافاصله بردیمت کلینیک سلامت بخاطر اینکه چشمهای خوشگلت چرک میداد وخلاصه خوشیهایی که توی مسافرت  برده بودیم رو از دماغمون در آوردددددددددددددددددددددددددی.....................
12 آذر 1392

نفـــــــــــــــــــــس مامـــــــــــان در شهربازی (جزیره ی جادویی)

وروجــــــــــــــــــــــــک مامانــــــــــــیییییییییییییییی با قلبی از "عشق"با خطی از حریر"محبت"بر روی یک برگ کهنه از یاس مینویسم:  تا ابد دوستــــــــــــت دارم دختـــــــــــــر بی همتــــــــــای من............. ...
12 آذر 1392

نان درست کردن دخمل نازمممممممممممممم

دختـــــــــــــر نـــــــــــاز مامـــــان..... امروز بابایی بهم گفت:برم خمیر بگیرم واسمون نون درست میکنی؟شماکه از خدا خواسته بودی سریع جواب دادی:آررررررررررررره بابایی...باباجون بهت گفت:مگه تو میتونییییییییییییییییییییی؟وشما جواب دادی ؟آررررره....من وبابایی کلی بهت خندیدیم.بعد بابایی رفت نانوایی واسمون خمیر گرفت وتو عزیزمامانیییییییییییییی چقدربازی کردییییییییییییییییییییییی ......  ...
12 آذر 1392

شعر خواندن دردونه مامانیییییییییییییییییییی

بارون میاد جرجر \پشت خانه هاجر \هاجر عروسی داره\دمب خروسی داره\هاجر خانوم اندی(قندی)\اسبتو  چو جا(کجا)میبندی\زیر درخت  نرگس \داغتو نبینم هرگــــــــــــــز ...... باز تلفن زنگ میزنه/تو دوشم(گوشم)آهنگ میزنه/من دوشی (گوشی)رو برمیدارم/میگم الو باباجون سلام دارم......... چوچولوام چوچولو(کوچولوام کوچولو)/هستم مثال هلو/ اد (قد)وبالام کوتاهه/ چشم وابروم سیاهه/مامان خوبی دارم/ خیلی دوستش میدارم/میشینه توی خونه/میدوزه دونه دونه/میپوشم خوشگل بشم/مثل دسته دول(گل)بشم...... هوهو چی چی/اطاری(قطاری)میپیچی مثل ماری/تلق وتلوق راه میری/واگن رنگی داری/بابچه ها رفیقی/سوت میکشی نازی/چوجا(کجا)میری باسرعت/اطار(قطار)شهر بازی............
10 آذر 1392