دخترک خوشگلم\جونم نفسم\تویی همه کسم عشقم..................
هستی مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان..... روز پنج شنبه قرار بود من وبابایی به همراه عمه جوونی وایمان جون ...اول بریم شهربازی وبعداز اونجا بریم خونه خاله راضی ولی بخاطر اینکه عمه جونت دیر اومد نشدکه بریم شهربازی ولی تو اصرار میکردی که اول بریم شهربازی وبابایی بهت قول دادکه شنبه شب تو رو ببره شهربازی......ساعت هشت ونیم شب رسیدیم خونه خاله جون .عمو محسن گفت:شب زود بخوابین که صبح زود میخواییم بریم باغ\ولی ما تا دیروقت بیداربودیم ولی عموجونت ازصبح زود بیدار شده بود وداشت همه رو به زور بیدار میکرد ....صبحونه رو که خوردیم باتفاق بابایی وخاله جون وعمه جون و.....رفتیم باغ ...باغ عموجونت هم پربوداز حیوونایی مثل مرغ وخروس کب...
نویسنده :
مامانی
12:34









