نازنین من , دختر عزیزم نازنین من , دختر عزیزم ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

نازنین زهرا,عزیز مامان و بابا

دخترک خوشگلم\جونم نفسم\تویی همه کسم عشقم..................

1392/9/9 12:34
نویسنده : مامانی
569 بازدید
اشتراک گذاری

هستی مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان.....

روز پنج شنبه قرار بود من وبابایی به همراه عمه جوونی وایمان جون ...اول بریم شهربازی وبعداز اونجا بریم خونه خاله راضی ولی بخاطر اینکه عمه جونت دیر اومد نشدکه بریم شهربازی ولی تو اصرار میکردی که اول بریم شهربازی وبابایی بهت قول دادکه شنبه شب تو رو ببره شهربازی......ساعت هشت ونیم شب رسیدیم خونه خاله جون .عمو محسن گفت:شب زود بخوابین که صبح زود میخواییم بریم باغ\ولی ما تا دیروقت بیداربودیم ولی عموجونت ازصبح زود بیدار شده بود وداشت همه رو به زور بیدار میکرد ....صبحونه رو که خوردیم باتفاق بابایی وخاله جون وعمه جون و.....رفتیم باغ ...باغ عموجونت هم پربوداز حیوونایی مثل مرغ وخروس کبوتر وخرگوش و...البته بین جی(سگ کوچولوی ساراجوون)هم بود وتو همش گریه میکردی ومیگفتی که عمومحسن این رو ببر خونه ش.ولی باخرگوش کوچولو(برفی)بازی میکردی وهمش نازش میکردی .موقع ناهاروقتی که واست غذا آوردم گفتی:نمیخـــــــــوام من هم یک کاسه برنج کردم وگفتم:بیا بریم توی باغ تا به مرغ وخروسها غذا بدیم وبه همین بهونه بهت ناهارت رو دادم.

بعدازظهربخاطر اینکه ایمان جوون(پسر عمه)فرداش میخواست بره مدرسه \مجبور بودیم زود برگردیم وقتی رسیدیم  من تو رو زود بردم حموم وبعدش با بابایی شام خوردی وخوابیدی دختـــــــــــــــــــــــــــرقشنگ من...........................

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ایمان جون
9 آذر 92 16:46
شرمندهدیگه مزاحمتون نمیشیم
مامانی
پاسخ
نه بابا چه مزاحمتیاتفاقا باشما اونجا خیلی خیییییییییییییییییییلی بهمون خوش گذشت