نازنین من , دختر عزیزم نازنین من , دختر عزیزم ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نازنین زهرا,عزیز مامان و بابا

نازنین جان...دختر زیبــــــــــایم...

عزیزم... زیباترینم.....       روزی که تو رو در درونم احساس کردم ، نقطه ای سپید درونم میجوشه، حس گرمی رگهامو پر کرده بود ، میدونستم دارم مادر میشم !!  از خدا خواستم که بچه ای بهم عطا کنه که هم سالم باشه وهم مهربون ، که الحمدلله هم چنین شد   من مادر شدم ،شرمنده شدم ،عاشق شدم و تو روزها وماهها و سالها را پشت سر گذاشتی و چهار ساله شدی با نگاهت مرا لحظه به لحظه عاشقتر کردی باورم نمیشد که خدا آرزویم را برآورده کرده است و تو شدی نگین زندگیـــــم ماه شبهای زندگیــــــــــم امید و آرزوی مــــــــــــــــــــــن   ...
5 آذر 1393

شکر گذارتم خدا جووووووووووون...

                               خدای مهربون رو شکر میکنم                                 برای اینکه هستــــــــــــــــم                                     ...
2 آذر 1393

نوشتن کلمه ی بابا برای اولین بار......

عروسک خوشگل مامان ،   ماه قشنگ من امشب واسه ی اولین بار گفت: مامانی من بلدم بابا بنویسم !!! منم بهش گفتم : راست میگی عزیزم ،کو بنویس ببینم و دخملی هم نوشت ..وقتی دیدم نوشت بابا ، کلی ذوق کردم و بغلش کردم ،بهش گفتم از کجا یاد گرفتی :در جوابم گفت: شما اون شب نوشتی  ومن هم از شما یاد گرفتم ... من هفته ی پیش توی دفتر ش یک دفعه نوشتم و امشب دختر نازم یادش بود و در کمال نا باوری واسم نوشت،من با نوشتن بابا چقدر ذوق کردم حالا شما تصورش رو بکنید اگه مینوشت مامان ،چه حالی به دست میداد قربون اون هوشت برم من مادرررررر.....     ...
26 آبان 1393

دخترم با حجاب میشود......

دختر قشنگم ،روز یکشنبه از طرف مهد یه نامه توی کیفت گذاشته بودند که در اون نامه نوشته شده بود:روز چهارشنبه مراسم عزاداری   برای امام حسین(ع) در مهد برگزار میشه و خواسته بودند که بچه ها در اون روز با لباس مشکی و البته دخترها هم با چادر مشکی باشند و بچه ها تا جایی که ممکنه در اون روز غیبت نکنند!!! ما هم روز دوشنبه با بابایی جونی رفتیم بازار و یک چادر عربی واست خریدیم (به مبلغ30000هزار تومان)که کلی باهاش ذوق کرده بودی وهمش میگفتی مامان چند روز دیگه باید ببرمش مهد، ومیگفتی : که از این به بعد با این چادرم میام حرم... خلاصه روز موعود فرا رسید و دیدم صبح بدون اینکه من صدات ...
24 آبان 1393

تاسوعا و عاشورای حسینی....

دختر قشنگ مامان جونم واست بگه که امسال هم مثل سالهای قبل واسه تاسوعا وعاشورا رفتیم به ولایت خودمون ، آخه بابایی واست نذر داره که صبح عاشورا شوله بدیم واسه ی همین ظهر یکشنبه راه افتادیم تا واسه ی شب تاسوعا که خاله حلیمه نذری داره برسیم !!! ساعت 6/30بود که رسیدیم و وقتی وارد مسجد شدیم حتی جا واسه نشستن نبود خلاصه اینکه بعداز شام رفتیم خونه ی خاله مرضی واسه ی اینکه میخواست برای صبح تاسوعا آش درست کنه وشما هم با ما تا ساعت یک بامداد بیدار بودی و داشتی سیر پوست میکردی .... قرار بود بابایی ساعت شش بیاد دنبالم تا هم آش واسه ی خونه ی مادر جون ببره و هم من باهاش برم تا کارها...
18 آبان 1393

اولین گردش مهد کودکتون....

سلام گل مادررررررررررررررررر!!!!!!!!!! امروز سه شنبه مورخ93/7/29مهدکودک برنامه گذاشته تا شما رو ببره شهر بازی سرزمین عجایب , البته این اولین باری هست که توی این چهار سال زندگیت بدون من وبابایی داری میری شهر بازی.. . امیدوارم که بهت خوش بگذره نازنین من.....                            ...
29 مهر 1393

اولین حضور والدین در مهد کودک....

روز چهار شنبه مورخ 93/7/23 در مهد کودک جلسه گذاشته بودند وگفته بودند که همه ی مامان ها راس ساعت چهار بعدازظهر اونجا باشن ،منم مثل بقیه ی مامان ها رفتم مهد !!! اول مدیر مهد کودک صحبت کرد وگفت: که چه کارهایی باید انجام بدین مثلا ناخنهای بچه ها کوتاه باشه و یا اینکه برنامه ی چاشت شون رو طبق برنامه ای که خودشون دادند رو واسه ی بچه ها بذارن و خیلی مسایل دیگر..... و بعد هم مربی بهداشت تون صحبت کرد و گفت: که مواظب موی بچه ها باشین چون شپش اومده؟؟؟ منو میگی از اون روز مرتب موهات رو شونه میکنم و همش نگاه میکنم که این کارم واسه شما سوال شده و همش ازم میپرسی مامانی: چرا اینقدر موهام رو نگاه میکنی؟؟؟؟؟؟ و بعد مربی بهداشت ،مربی زبان تون صحبت کرد و بعد ...
27 مهر 1393